حصار

دموعی زرقاء 
من کثرة ما نظرتُ إلى السماء
و بکیتُ 
دموعی صفراء
من طولِ ما حلمت بالسنابل الذهبیةِ 
و بکیتُ 
فلیذهبْ القادةُ إلى الحروبِ 
و العشاق إلى الغاباتِ 
و العلماءُ إلى المختبراتِ 
أما أنا سأبحث عن مسبحةٍ
وکرسیٍ عتیقٍ 
لأعودَ کما کنتُ 
حاجبا قدیما على بابِ الحزن. 
مازالت کل الکتب و الدساتیر و الادیان 
توکد اننی لن اموت
الا جائعا أو سجینا

اشک‌هایم آبی‌اند
بس که به آسمان نگاه کردم 
و گریستم
اشک‌هایم زردند
بس که به خوشه‌زارهای طلایی فکر کردم 
و گریستم
فرمانده‌ها به جنگ بروند
عشاق به جنگل
دانشمندان به آزمایشگاه
 من اما در جستجوی تسبیح و صندلی کهنه‌ای هستم 
باید همان‌طور که بودم برگردم
دربان قدیمیِ درگاه اندوه.
هنوز همه کتاب‌ها و اساس‌نامه‌ها و ادیان 
تاکید دارند 
یا گرسنه خواهم مرد
یا زندانی
محمد ماغوط
دیوان الفرح لیس مهنتی /قصیده "الحصار"
/ 0 نظر / 15 بازدید